هروز هروز و هروز
این همه سال، بی مهریایی که دیدم. صبرم تموم شده بود. کلافه عصبی ("کلافه" و "عصبی" بیشترین تکرار رو در وبلاگم دارن!)
صبح یه سلام و شب برمیگشتم 15 مین شام میخوردم و تموم.نه حرفی نه رابطه ای
راستش باعث بیشترش مینا بود، مجدد منو ول کرد. پارسال این موقع ها بود که دوباره برگشته بود پیشم...
اینبار خیلی داعونم کرد. ازش متنفر شدم. کاملا بازیچه دستش بودم. این همه سال و خاطره و رویای آینده همش پوچ بود.
خلاصه اینا باعث شده بود من کلا از همه چیز ببرم و هیچی واسم اهمیت نداشت.حتی روزا و مناسبتا هم واسم بی اهمیت شدن.
روز مادر شد و من بی تفاوت ازکنارش گذشتم.اتفاقی گریه مادرمو شنیدم. بیدارم کرد.خوردم کرد. مثل ی سیلی سنگین تو گوشم بود.
2 ساعت مونده بود به تحویل سال.زدم بیرون از خونه.توی بزرگراها میچرخیدم.دنیا تو سرم بود.یاد سال گذشته افتادم. پارسال مادر آرش زنده بود و پیش هم بودم. اما امسال جاش خالیه. پیش خودم گفتم هیچیز ابدیت نیست، قدر داشته هارو تا هستن بدونم.نه بعد رفتنشون. رفتم یه گل فروشی و هرچقدر که تونستم گل خریدم و یه دسته گل بزرگ دست کردم. نیم ساعت به تحویل سال بود، درو باز کردم اومدم تو، مامانو دیدم. بغض تو گلوم اجازه نداد کامل بگم روزت مبارک....
به چند قطره اشک احتیاج داشتم که بار سنگین این مدت رو از دوشم بلند کنه. سبک شده بودم.مادرم خوشحال بود.هرجا میره میگه رضا این گلو واسم گرفته. عطرش همه خونه هست...
اون لحظه احساس کردم بزرگتر شدم، عقلم درست تصمیم گرفته بود. اجازه ندادم سال 95 با سیاهی تموم بشه.نجاتش دادم.
همون موقع بود که یه خانواده کوچیک 3 نفره برای اولین بار زنگ خونه مارو زدن و مهمونمون شدن تا سال 96 رو کتار هم آغاز کنیم.
همه چیز نو شد.
امسال، سال منه
برچسب:
نویسنده: محمد محمدی